حالا منتظرم خدا پاداشی بدهد

تمام

خیلی شیک گفتم که دیگر پیام نده!

جوری هم گفتم که نباید میگفتم و دلم به درد آمد. بدجوری هم به درد آمد. اما مقابل تو خم به ابرو نیاوردم عزیز جان…

شاید راحت تر بروی، شاید از این برزخ بیرون شوی…

مرا ببخش

که همین عذاب دوری و نبودنت برایم بس است..

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 1:47 توسط سرو | نظر بدهید
نهایتا”

شرم داشتم شازده، از اینکه نوشته هایم را همچنان بخوانی…شرم داشتم. شاید مقداری هم حرص میخوردم و اینکه قلبم طاقت این بودن و نبودن را نداشت، وقتی که تو هیچکس من نبودی در عین حال همه کسم!

خیلی دعا کردم، خیلی التماس کردم تا از التهاب قلبم کاسته شود، قلبی که این روزها مانند یک ماهی غزل آلا خودش را به این سو و آنسو میکوبد…

اگر برایت شرح دهم دعاها و نمازها را خنده ات میگیرد…عابد کاملی شده ام!

اما نهایتا” رسیدم به اینکه درست نیست، خدا نمیخواهد و به خاطر خدا خواستم که تمام شود، خیلی خالص نبود شازده، میدانم! اما همین درصد ناخالصی را امیدوارم قبول کنند.

نه که فکر کنی اینقدر سرد و بیروح و مانند یک برآیند فیزیکی از جمع بردارها، نه…نه اینقدرها هم آسان نبود، اما معامله بود دیگر، ترجیح دادم با خدا معامله کنم تا با خودم یا تو…

حالا منتظرم خدا پاداشی بدهد و مثلا” به پاس این گذشتن تو را به من بازدهد؟!

نه!

بهش فکر میکنم اما میدانم که نمیشود..

میدانم،

خیر است…نفس میکشیم و شکر که ما را نمیراند.